هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

اولين مسافرت دونفره ي هستي و مامان

سلام عزيزدلمممممممممممم قربونت برم كه هر روز داري از روز قبل شيطون تر ميشي نازنينم. چند روز بعد از اينكه از اهواز برگشتيم خونمون دختر قشنگ مامان تب كرد و حسابي وضعيت مزاجيت هم بهم خورد اينقدر كه من و بابا نگران شديم و برديمت دكتر.مامان بزرگ و عمه ميگفتن به خاطر دندوناته حتما ميخواي دندوناي بالاييت رو دربياري اما من دلم راضي نشد و بردمت دكتر.آقاي دكتر گفت كمي گلوت قرمزه اما جاي نگراني نيست با قطره نمكي بيني و شربت ايبوبروفن خوب ميشي.تازه ماماني هم خودش حسابي مريض شده بود تو هم كه حالت خوب نبود و دو شب بود كه خواب نداشتي .مادرجون از اهواز زنگ زد و گفت بياين اهواز پيش ما تا ازتون مواظبت كنم.منم از خدا خواسته به بابا گفتم بريم اما بابايي كه طبق...
6 مهر 1392

نی نی شکموی مامان

سلام سلام جینگیلی مامان  عزیزدلم بعد از اومدن از اهواز عمه کبری جون اومد خونمون و واست ١ مجسمه خیلی خوشگل آورد منم واست گذاشتمش توی دکورت نفسم. فردای اون روز قرار شد همه واسه شنا برن کنار رودخونه و به ما هم گفتن که بریم اما من که نگران بودم نکنه باز تو گرمت بشه و اذیت بشی گفتم نه ما نمیایم. اما عمه کبری خیلی اصرار کرد و گفت بیا ما مواظبش هستیم اگر هم خواستین زود برین واسه همین بابایی و من قبول کردیم و رفتیم اونجا. خوب بود و خوش گذشت. این دفعه توی کت آب نبود و بردمت داخل و گرمت نشد کمی هم آب بازی کردی و مهم تر از همه این که کلی هندونه خوردی عزیزکم. هرکاری کردم که از دستت درش بیارم نشد تا ازت میگرفتمش میزدی زیر گریه و حسابی سروصدا می کرد...
5 مهر 1392